سيد محمد باقر برقعى

3949

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

چهرهء دنيا سيه شد زين همه كفر و نفاق * امتيازى در زمان ما به صبح و شام كو ؟ ! هركه شد فرزانه مىبالد به عقل و رأى خويش * مردم ديوانه را پرواى ننگ و نام كو ؟ زين همه كشتار و خونريزى به جان آمد بشر * اى جهان‌داران نشان از رامش و آرام كو ؟ چون شباهنگم نواى حق برون آمد ز دل * اهل عرفان را نظر بر مرغ بىهنگام كو ؟ زين مخالف خوانى و افسانه « همّت » درگذر * رند را انديشه از غوغاى خاص و عام كو ؟ سراپردهء وصل چه شود باز به شوريده‌دلان يار شوى ؟ * تا ز راز دل عشّاق خبردار شوى به شكرخانهء ارباب سخن گر به روى * طوطىآسا ز لب نوش شكربار شوى راه يا بى به سراپردهء وصلش به فسون * گر شبى مست از آن ديدهء سحّار شوى باغبانا برو از گلشن حسنش بيرون * زان كه ترسم كه در اين گلكده چون خار شوى هر زمان جان گرانمايه به لب مىرسدت * با فرومايه اگر هم‌سفر و يار شوى بود آلوده به زهر اين مى انگورى تو * دارم امّيد كه اى تاك نگونسار شوى هست بيمار روانت اگر از طينت زشت * مردم‌آزار شب و روز چنان مار شوى افكنندت ز سر طاق بدائع به نشيب * گر كه در ملك هنر جفت سنمار شوى شب هجران شده ، اى اختر شبگرد چرا ؟ * همچو آن ديدهء خونريز شرربار شوى دارم امّيد كه در راه وصالش چو رقيب * در كمند سر آن زلف گرفتار شوى مدد از طبع روان گير به انشاد غزل * مگر از فيض ازل طبلهء عطار شوى از سخن گوهر مضمون به بر و دوش كنى * گر هواخواه گهر بر سر بازار شوى بشكفد ذوق و شكرخاى شود طوطى طبع * اگر از غنچهء لب باز شكربار شوى آبى از خمكدهء راز بنوش اى « همّت » * تا كه سرمست از آن بادهء اسرار شوى